«بدون ایرج»؛ جسارت و عریانی فیلم در روایت تنهایی انسان ایرانی
بعضی فیلمها شعر ناباند. «بدون ایرج» برای من از همین جنس است؛ فیلمی که در ظاهر درباره ایرج گنجهای و بخشی از زندگی و جهان اوست، اما هرچه جلوتر میرود، از یک پرتره شخصی فاصله میگیرد و به تصویری از انسان، تنهایی، حافظه، هنر و جامعه تبدیل میشود.
بهرام سلمانی/خبرنگار، فیلمساز و منتقد سینما
فیلم از همان ابتدا حس کنجکاوی را در مخاطب ایجاد میکند. از لحظهای که آرش والی همراه با فردی دیگر از بالای در وارد باغ میشوند، حس جستوجو و کنکاش شکل میگیرد؛ انگار قرار است وارد جایی شویم که چیزی در آن پنهان است و باید آن را پیدا کنیم. این حس تا پایان فیلم باقی میماند و مخاطب را قدمبهقدم با خود میبرد.
موسیقی، حرکت دوربین و تدوین نیز به این جستوجو شتاب میدهند. فیلم ریتم و تمپوی بالایی دارد و کمتر اجازه میدهد مخاطب از جریان آن فاصله بگیرد. این ویژگی از یک سو باعث پویایی اثر شده و از سوی دیگر، شاید فرصت چندانی برای مکث و نفس کشیدن باقی نمیگذارد. همین نکته را میتوان هم نقطه قوت فیلم دانست و هم یکی از نقاط قابل تأمل آن.
اما اتفاق مهمتر، درهمتنیده شدن قصههاست. فیلم فقط قصه ایرج نیست. آرش والی، فرخ، جمشید، خانواده ایرج، معشوقه فرانسوی، آدمهای اطراف ایرج و حتی خود باغ در وردآورد، هرکدام قصهای دارند. باغ فقط یک لوکیشن نیست؛ خودش گذشته و داستانی دارد و بهتدریج به یکی از شخصیتهای فیلم تبدیل میشود. مخاطب در یک مستند چندقصهای گرفتار میشود؛ قصههایی که جدا از هم نیستند و در نهایت، قطعات تصویری بزرگتر از زندگی ایرج را شکل میدهند.
ارتباط ایرج با هنرمندان و چهرههای فرهنگی نیز بخشی از همین جهان است؛ از جمله ارتباط او با بهمن محصص و اشاره به فرح پهلوی به عنوان همکلاسی دانشگاهی او. این جزئیات، شخصیت ایرج را از یک آدم منزوی در یک باغ فراتر میبرد و او را به بخشی از یک فضای فرهنگی و هنری گستردهتر پیوند میدهد.
اما برای من، مهمترین پرسش فیلم، خودِ تنهایی ایرج است. فیلم در اینباره پاسخ روشنی نمیدهد و همین ابهام، جذابیت آن را بیشتر میکند. نمیدانیم این تنهایی از کجا آمده است؛ از دوری مادر، جدایی از همسر و فرزند، روابط پیچیده عاطفی، دوری از معشوقه فرانسوی یا شرایط اجتماعی و سیاسی سالهای پس از انقلاب. شاید هم مسئله، فاصله گرفتن ایرج از هنر عکاسی باشد؛ هنری که بعد از مرگ او و پیدا شدن عکسها در زیر تخت، دوباره کشف میشود.
نامههای عاشقانه و روایت زن فرانسوی نیز به این تنهایی ابعاد دیگری میدهد. زنی که با تمام شوقش به زندگی، خودش گرفتار نوعی تنهایی است. اینجا دیگر با یک تنهایی ساده و شخصی روبهرو نیستیم؛ انگار تنهایی میان آدمهای مختلف دستبهدست میشود.
شاید تنهایی ایرج خودخواسته بوده باشد، شاید نتیجه شرایط زندگی، عشق، شکست، خانواده، سیاست یا هنر. فیلم هیچکدام را به عنوان پاسخ نهایی انتخاب نمیکند. این گنگی و بیپاسخی برای من یکی از نقاط قوت فیلم است، چون سؤال را از روی دوش فیلمساز برنمیدارد و به دوش تماشاگر میگذارد. فیلم تمام میشود، اما سؤالِ تنهایی ایرج با مخاطب از سالن بیرون میآید.
بعضی فیلمها شعرند، اما «بدون ایرج» در عین حال که درباره آدمهایی است که حالشان چندان خوب نیست و در انزوا و تنهایی زندگی میکنند، کاملاً سرشار از زندگی است. همین پارادوکس، فیلم را برای من جذابتر میکند. آدمهای فیلم شاید در انزوای جسمی نباشند، اما در انزوای فکری و شخصیتی به سر میبرند و این وضعیت، برای بسیاری از ما غریبه نیست. مخاطب کمکم به درون فیلم پرت میشود و در بعضی لحظات خودش را جای آدمهای فیلم، بهخصوص ایرج، میبیند. حتی در تنهایی آنها، بخشی از تنهایی خودش را پیدا میکند.
جسارت در پژوهش و فیلمسازی نیز از ویژگیهای قابل توجه «بدون ایرج» است؛ فیلمی جسور، بیپروا و عریان. عریانی فیلم فقط در تصویر نیست؛ در موسیقی، کلام، گفتگوها، پوشش، تکهکلامها، رفتار آدمها و حتی در قصههایی است که بدون محافظهکاری روایت میشوند. فیلم از بسیاری از مرزهای معمول عبور میکند و زندگی را آنطور که هست، با همه تناقضها و زشتیها و زیباییهایش، مقابل مخاطب قرار میدهد.
حتی حضور نوجوانان محله پیش از آشنایی با پیرمردان باغ، بخشی از همین جهان عریان است. فیلم تلاش نمیکند آدمها را بهتر یا بدتر از آنچه هستند نشان دهد. آنها با رفتار، زبان و زندگی خودشان وارد فیلم میشوند.
از این نظر، «بدون ایرج» تنها درباره ایرج نیست؛ حتی قصه آرش والی نیز بخشی از فیلم است. تلاش او برای پیدا کردن آدمها، عکسها و اسناد و دشواریهایی که برای به سرانجام رساندن این پروژه تحمل کرده، خود تبدیل به بخشی از روایت شده است.
در این میان، بهمن کیارستمی برای من شبیه یک همراه قدیمی و یک ناجی سینمایی است که امکان ثبت آدمهایی را فراهم کرده که شاید در ظاهر ناشناس باشند، اما وقتی وارد فیلم میشوند، احساس میکنیم سالهاست آنها را میشناسیم.
و شاید همینجا است که فیلم از یک مستند درباره یک عکاس فراتر میرود. این انزوا و تنهایی که فیلم منشأ دقیقش را برای ایرج مشخص نمیکند، امروز نیز در میان بخشی از هنرمندان ایران قابل مشاهده است؛ انزوایی که میتواند حاصل مجموعهای از مشکلات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و بهخصوص اقتصادی باشد.
این تنهایی اگر دیده نشود، فقط مسئله یک فرد یا یک هنرمند نیست. جامعهای که انسانهایش به تدریج از خانواده، هنر، کار، گفتوگو و ارتباط با یکدیگر فاصله میگیرند، بخشی از انرژی و توان اندیشیدن خود را از دست میدهد. در جامعهای که با سالمندی جمعیت، کاهش تشکیل خانواده و گسستهای اجتماعی روبهروست، این وضعیت میتواند یک زنگ خطر جدی باشد؛ خطری که در نهایت رشد اجتماعی، خلاقیت و اندیشه را تهدید میکند.
«بدون ایرج» برای من فیلمی درباره نبودن یک انسان است؛ اما عجیب اینجاست که هرچه فیلم جلوتر میرود، ایرج بیشتر در ذهن ما حضور پیدا میکند. عکسها، باغ، نامهها، آدمها و قصهها همه کنار هم قرار میگیرند و تصویری میسازند که بعد از پایان فیلم هم از ذهن بیرون نمیرود.
شاید در نهایت مهم نباشد که پاسخ قطعی تنهایی ایرج را پیدا کنیم. مهم این است که فیلم توانسته این پرسش را در ذهن ما زنده نگه دارد: انسان چرا تنها میشود؟ چه چیزی او را از عشق، خانواده، هنر و جامعه دور میکند؟ و آیا این تنهایی فقط متعلق به ایرج است؟
فیلم تمام میشود، اما پاسخ نه.
و شاید ارزش واقعی «بدون ایرج» همین باشد؛ اینکه مخاطب با یک جواب از سالن بیرون نمیآید، بلکه با یک سؤال بزرگ برمیگردد به زندگی خودش.
«بدون ایرج» مستندی به کارگردانی بهمن کیارستمی و پژوهش و تصویر آرش والی است که با تکیه بر عکسها و اسناد بهجامانده، به زندگی و جهان شخصی ایرج گنجهای، عکاس ایرانی، میپردازد. فیلم روایتی جستوجوگرانه دربارهی حافظه، هنر و فراموشی است.
این مستند بعد از تهران در شیراز در مجموعه فرهنگی سروناز با حضور فیلم سازان و دوست داران مستند اکران شد و در همان جلسه با حضور هر دو فیلم ساز و با اجرای بهروز مرباغی مورد نقد و بررسی قرار گرفت.
نظرات کاربران